روزهای بی همسری!
بعد از روزهایی که دوستان گله می کردن از حال و هوای گرفته و غمگین وبلاگ و نوشته هام، سعی کرده بودم روزهای شیرین تولد دخترم رو جایگزین اون ایام کنم تا هم فضای وبلاگ عوض بشه و هم حال و هوای خودم!
اما متاسفانه دوباره سفر همسری و چله ی عزای اباعبدالله، غمگینم کرد.
روزهای بی همسری رو در رفت و آمد بین خونه ی خودمون، خونه ی پدرشوهرم و منزل پدرم سپری میکنم.
به امید خدا فردا کاروان شون به سمت وطن حرکت می کنه اما با حال و روز مرزها، دقیق مشخص نیست کی برسن!
دو شبی هست که خانوم کوچولو تب میکنه. با این ریتم که روزها سرحال و قبراق، مشغول بازی میشه و نیمه های شب، تنش گرم میشه و با یکبار خوردن شربت استامینوفن به حال عادی بر میگرده!
امیدوارم مقدمه ای برای شروع بیماری جدید نباشه.
از امروز صبح هم من آبریزش بینی و کمی کسالت داشتم و زودی دکتر رفتم تا بیماری ناخوانده، به دیگران سرایت نکنه و تا اومدن همسری، سلامت کامل داشته باشم!
دعا کنین این روزهای دلگیر پاییزی و دوری از روال عادیه زندگی هرچه سریعتر سپری بشه!
پ.ن:
صداقت
انتظار زیادیه؟!!


روزهای بی همسری! 

