فاطمه ساداتفاطمه سادات، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

مادردختری

دخمل من راه افتاد

1392/10/3 12:23
نویسنده : مهدیه
212 بازدید
اشتراک گذاری

سلام

ممنون از احوال پرسی هاتون و ممنون از اینکه برای حل شدن مشکلم راهنماییم می کردین. خداروشکر حال عمومیم بهتره و با تحقیقاتی که کردم برای قطع سرفه ها باید نسبت بهشون بی تفاوت باشم تا دوره شون طی بشه.

اصلا کی گفته من سرفه میکنم؟؟؟نیشخند

این مدت خونه نشینی یه عالمه خیرات برای من و دخترم به همراه داشته.

مهمترینش این بود که

بالاخره

دختر گلم راه افتاد

هوووووووووووووررررررررررررراااااااااااا

بزنین دست قشنگه رو!!!!!!!!!!!

البته اولین باری که راه رفت سه شنبه، یک روز قبل از رفتن همسری بود ولی خیلی کوتاه و مختصر.

و دراین مدت غیبت همسری راه رفتنش تکمیل شده و مثل آهو کوچولوهایی که تازه پاهاشون رو کشف کرده باشن، با اشتیاق و تلوتلو خوران دور خونه رو طی میکنه و برای خودش دست می زنه!

اما موضوع دوم که بیشتر و بیشتر خوشحالم میکنه اینه که تونستم بدون دردسر و زحمتی پستونک رو از دخترم بگیرم. می دونم خیلی دیر اقدام کردم و به همین خاطر بنظرم سخت می اومد ولی ظاهرا به موقع بود.

سومین مطلب هم برمی گرده به حرف زدن دخملی مون که خیلی از افعال رو کامل ادا می کنه. مثلا "بده، بیا،" رو خوب میگه و وقتی شیر بخواد میاد تو بغلم و میگه "هام بده!"

وقتی هم می خواد یه کاری انجام بده میگه "دو سه!" (همون یک - دو - سه)

یه کتاب شعری داره به اسم مامان تو بهترینی. شعرهاش خیلی کوتاه و قشنگ و آرامش بخشه. با تصاویر خیلی زیبا

یکی از شعر هاش اینه:

مامان خودش می دونه     اینقدر نگیر بهونه

مامان نذار جدا شم          می خوام همین جا باشم

(منظورش اینه که می خواد تو بغل مامانش بمونه)

دخترم تا این قسمت از شعر رو براش می خونیم دستش رو میزنه تو سرش!!!زبان

نمی دونم دلیل خاصی داره یا شاید می خواد منظور خاصی رو بهمون بفهمونه!! نمی دونمسوال

از نبودن باباش خیلی ناراحته و روزای اول کمی بی قراری می کرد. ولی بعد بهتر شد. البته حرفی از باباش پیشش نزدیم و عکسی هم نشونش ندادیم!

این روزا یه پام خونه ی مامانمه و یه پام خونه ی مادرشوهرم!

باید دل هردوشون رو به دست بیارم دیگه!

واااااااااااااای اومد

فعلا خداحافظ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (28)

mahtab
3 دی 92 15:04
عزیزم سلام منم شنیدم که سرفه خیلی دیر میره، آخرین علامتیه که برطرف میشه، کار خوبیکردی بی خیالش شدی، مامان منم بنده خدا یک ماهه سرفه هاش خوب نشده و خیلی اذیت میشه جای همسرتون خالی نباشه ، نیومدن هنوز؟ مبارکا باشه مثال آهو خیلی به دلم نشست، ببوس فاطمه سادات رو از طرف من ماشاالله که فعل ها رو درست ادا میکنه، خیلی جلوئه از پسر ما شعر زیباییه، اسم کتابش چیه؟ به سلامتی از پستونک گرفتیش؟ سخت بود؟ شنیدم مثل گرفتن از شیر مادره، درسته؟ زحمت گرفتن پسرمون از پستونک که بر عهده خودش بود و من تجربشو ندارم هرجاهستین خوش باشین
مهدیه
پاسخ
ایشالا جمعه راه می افتن و به امیدخدا شنبه می رسن! اسم کتاب نی نی داینا و بچه های دنیاست البته در جریان پستونک زحمت اصلی رو خودِ فاطمه سادات کشید ولی الان هنوز یه کوچولو احساس نیاز می کنه که ایشالا کم کم برطرف میشه!
مامان فاطمه
3 دی 92 16:43
مبارکه عزیزم بالاخره راه افتاد!!! قربونت برم با این حرف زدنت فدات شم آهو کوچولو...عکسای جیگرخانوم کو؟؟؟؟ مامانی آپم
مهدیه
پاسخ
الناز مامان آوا
3 دی 92 18:50
مباركه مباركه.انشالله به سوي موفقيت قدم برداري فاطمه كوچولو هزار ماشالله
مهدیه
پاسخ
مامان شروین و آذین عزیز
3 دی 92 18:51
سلاملکم بانو خداوند حافظ همسر گرانقدر و کلیه مسافرین اسلام باشه مبارک و مبارک ایشالا مبارکش باد چه خوبه که راه افتاده و یه سورپرایز خوب برای بابایی داره
مهدیه
پاسخ
جدا!! خیلی خوبه که باباش برای دیدن دخترش و راه افتادنش اشتیاق داره
mahtab
3 دی 92 21:58
راستی پسر ما هم گاهی میزنه تو سر خودش از این کارش هم خندمون میگیره و هم نگران میشیم علتشو نمیدونم چیه؟! مادر همسرم میگه قدیم میگفتن بچه با این کارش نیخواد به حرف ردن بیفته هم خنده داره هم تامل برانگیز!
مهدیه
پاسخ
من از دکترش پرسیدم گفت بچه ها یه چیزایی میبینن و یاد می گیرن و از بعضی شون که بیشتر خوششون بیاد بیشتر تکرارش میکنن جای نگرانی نداره!
اقا زاده(هدیه خداوند)
4 دی 92 9:56
خوب به سلامتی مبارکه راه افتادنش
مهدیه
پاسخ
ممنونم دوست خوبم
زهرا
4 دی 92 12:49
سلام راه افتادن فاطمه جان مبارکه.ایشالاه بابای آهو کوچولو زودی میاد پیشش و دخملی رو از دلتنگی بیرون میاره.
مهدیه
پاسخ
mahtab
4 دی 92 15:09
آخه مهدیه جان ما کجا زدیم تو سرمون؟ منم شنیدم این حرفو اما من که مطمینم اصلا ندیده جای نگرانی نداره اما یه علتی داره که ما بیخبریم شاید براشون جالبه این کار
مهدیه
پاسخ
راست میگی نمی دونم منظور دکترش چی بوده!!!!!!!!!!!! آره باید یه علت دیگه ای داشته باشه!
مرمر مامان محیا
4 دی 92 15:11
ایییییییییی جانمممممممممممم. پا تپلی من... ها ها ها ... مهدیه ...حالا دیگه درد من رو بهتر خواهی فهمید...فاطمه سادات خاله سریعا دویدن رو هم یاد بگیر ک دست مامانت بهت نرسه... جیگگگگگگگگگگری...ولی خیلی حس خوبی داره.حالا هی مثه جوجه ها دنبالت میدوه؟؟؟ جیگر باهوش خوش زبون... چجوری واسش کتاب میخونی؟ محیا اصلا حاضر نیست گوش بده.همش دلش میخواد خودش بخونه!!!!!! ایشالا همسری هم به این زودیا برمیگرده و شما هم از آلاخون والاخونی در میاید
مهدیه
پاسخ
پارسالا که میرفت سفر بیشتر خونه ی مامانم می موندم و یه شب و یا یه روز می اومدم خونه و به خانواده ی همسرم سر میزدم ولی امسال می دونم دلشون واسه بچه تنگ میشه سعی کردم یک روز درمیون بیام خونه مشکلم اینه که رانندگی بلد نیستم البته بلد نبودنش ماجراهایی داره ها!!!!!!!!!!! همیتن باعث میشه ماشین تو خونه پارک باشه ولی من واسه رفت و آمدم محتاج دیگران باشم کتاب رو هم خیلی دوست داره. همش میاره و نشون میده و میگه بوخ یعنی برام بخونین!!! ازش سیر نمیشه!
مامان اهورا (نرگس)
5 دی 92 0:11
به سلامتی...مبارکه!!!!!!!!!!!!!!انشالله قدمهاش استوار باشه...
مهدیه
پاسخ
شاپرک
5 دی 92 11:02
هورررااااا مبارک باشه فاطمه سادات گل بالاخره مهدیه خانوم نگرانی شون رفع شد خدا را شکر - از حالا به بعد کارهات 10 برابر میشه منتظر زلزله بهم ریختن خونه باش و با مرتب بودن خونه خداحافظی کن فدای عروسک
مهدیه
پاسخ
ممنون از دلداری ِ صمیمانه ات!!!!
مامان ارمیتا
5 دی 92 11:41
مبارکه عزیزم.ایشاا... تو مسیر خوشبختی قدم برداری
مهدیه
پاسخ
معصوم/مامان جان جان فاطمه
5 دی 92 15:47
تپل خاله بيا بغلم مهديه جون مباركا باشه حالا بدو دنبالش راستي شنيدم دي ماهي هستي تولد پيشاپيش مبارك جيگررررررررررررررررررررر الهي عمر با عزت و سلامتي در كنار خونواده داشته باشي
مهدیه
پاسخ
ممنونم عزیزم من خیلی شرمندت شدم! این روزا بخاطر مریضی ونبودن همسری نشد قرار بذاریم! تولد 27 دی هست! دوستان یادشون نره!
مامان حدیثه سادات
5 دی 92 17:26
سلام عزیزم ممنونم که بهمون سر زدی. راه افتادن دخمل نازت مبارک..
مهدیه
پاسخ
مامان بشرا
5 دی 92 21:46
چرا پیام من نیومده؟ عیبی نداره من بازم براتون مینویسم ماشالله به دختری که راه افتاد من که فکر کنم بشرا یه سال و نیمگی راه بیافته راستی چه طوری به فاطمه سادات اجزای صورتو یاد دادی کلی به دخترم با بازی و.... نشون میدم ولی آخرش که ازش میپرسم آسمونو بهم نشون میده
مهدیه
پاسخ
نمیدونم والا من این قدر نشونش دادم که یاد گرفت! نه بابا نگران نباش منم خیلی نگران بودم ولی یهو دیدم داره راه میره. همیشه فکر میکردم باید یه پیش زمینه هایی داشته باشه و کم کم راه بره ولی یهویی شد!
نیلوفر
5 دی 92 22:43
★。˛ °.★__ *★* *˛. ˛ °_██_*。*./ \ .˛* .˛.*.★* *★ 。* ˛. (´• ̮•)*˛°*/.♫.♫\*˛.* ˛_Π_____. * ˛* .°( . • . ) ˛°./• '♫ ' •\.˛*./______/~\ *. ˛*.。˛* ˛. *。 *(...'•'.. ) *˛╬╬╬╬╬˛°.|田田 |門|╬╬╬╬ . ¯˜"*°•♥•°*"˜¯`´¯˜"*°•♥•°*"˜¯` ´¯˜"*°´¯˜"*°•♥•°*"˜¯`´¯˜"*°• مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارکه
مهدیه
پاسخ
چه نقاشی خوشملی حورا جونم بووووووووووووووووووووووووووووس
مهدیه
6 دی 92 7:29
سلام عزیزم مبارک باشه... بچه ها اینقدر به سرعت بزرگ می شوند که یک روزی باور نمی کنی اینقدر کوچک بودند... شادی تان زیر سایه حق مستدام
مهدیه
پاسخ
مرمر مامان محیا
6 دی 92 12:48
ای قربون بوخ گفتنش روز شمار میلادت فقط بیست و یک روز مانده به 27 سالگی!
مهدیه
پاسخ
وااااااااااااای ممنون عزیزم! به تو میگن دوست!
مرمر مامان محیا
6 دی 92 17:59
تلافی شو عشقهههههههههههه
مهدیه
پاسخ
نیلوفر/مامانه روژینا
7 دی 92 2:37
مهدیه جونم خدارو شکر که بهتری عزیزم.امیدوارم که سرفه هات هم هرچه زودتر خوب بشه. تبریک میگم راه رفتنه فاطمه سادات عزیزمو.ماشالله به فاطمه سادات. از طرف من حسابی ببوسش دخملیه ما که کلی تنبله وهنوز راه نیفتاده ای جانم فدا شیرین زبونیات عزیزم.مهدیه جون روژینا هم گاهی اوقات به ندرت میزنه تو سرش بنظر من مواقعی اینکارو انجام میده که دوس داره بهش توجه کنم. شاید هم برای جلب نظر باشه وقتی هم بهش میگم نکن نزن تو سرت. باز تکرار میکنه و میخنده. گاهی اوقات منم نگران میشم
مهدیه
پاسخ
ایشالا روژینا جون هم هرچه زودتر راه می افته! فاطمه سادات حتی یک روز هم نایستاد. یهو راه رفت. چهاردست و پاش هم همین طور بود. خب پس عادت رایجیه تو بچه های این سنی!!!!!!!!!
sama
7 دی 92 13:08
سلام خانوم گل خوبی؟ بهترشدی؟ تبریک میگم که دخملی نازت بالاخره راه افتادوشماهم نگرانیت برطرف شد.. انشاالله مسیرزندگی رو به خوبی وخوشی طی کنیه.
مهدیه
پاسخ
mahtab
7 دی 92 15:54
سلام پس منم فرصتو غنیمت میشمرم و پیشاپیش تبریک میگم تولدتونو راستی رسیدن همسرتون به خیر، حتما تا الامن دیگه اومدن
مهدیه
پاسخ
بله تازه رسیدن
مامان شروین و آذین عزیز
7 دی 92 17:58
چشمت روشن مهدیه جان همسر گرانقدر تشریف آوردن؟ زیارتشون قبول باشه الهی قسمت خودت و اولاد نازنینت بشه به زودی
مهدیه
پاسخ
بله عزیزم اومدن
دستخط یک دختر
7 دی 92 18:24
وقتی به این نی نی ها که تازه راه می افتن میرسم به شوخی به مامانش میگم به به مبارک باشه بلخره نرم افزار راه رفتنم روش نصب کردین
مهدیه
پاسخ
علامه كوچولو
8 دی 92 12:34
سلام در يكشنبه اخر ماه صفر(يعني امروز) براي گشايش كارها و رزق و روزي فراوان و حلال سوره هاي (انشراح-التين-نصر- اخلاص- ناس- فلق-حمد) هر كدام هفت مرتبه قبل از غروب افتاب بخوانيد التماس دعا
مهدیه
پاسخ
آخخخخخخخخخخخخخ دیر رسیدم! قضاش رو بجا بیاریم قبوله؟
مرضيه (مامان محمدمهدي)
9 دی 92 9:45
مباركه ماماني ديدي بالاخره راه افتاد اون بوخ گفتنش خيلي باحال بود محمد مهدي هم شمارش را از 2 شروع مي كنه
مهدیه
پاسخ
چه بامزه! تو فلسفه همون یک از همه مهمتره! بچه های عصر جدیدن دیگه!
مامان سید
9 دی 92 12:00
وااااااااااااااااااای خاله قربونش بشه. چقدر دلم خواست ببینمش..... حتما که چقدر ناز راه می‌ره دلمان برایتان بسی تنگیده خواهر. شمام که اصلا این‌طرفی نمیاید!! از دست این شوهرت!!!
مهدیه
پاسخ
اگه منظورت از این طرفی تهرانه که خب نه راستش باید بطلبن!!!!آقا سید باید بیاد رشت و دست بسته ما رو بیاره تهران! ولی اگه منظورت وبلاگتونه که روزی چند بار سر میزنم و منتظر پستای جدیدم!
زهرا مامان ایلیا (شیرین تر از عسل )
25 دی 92 23:53
هزار ماشالله به دخملی
مهدیه
پاسخ
ممنونم عزیزم بوس
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مادردختری می باشد