روزشمار
13 روز مانده... برخود گریستم که نگردید قلب من مانند عقل و عشق کمی بر مدار او ...
نویسنده :
مهدیه
10:47
سال جدید
سلام سال نو تون مبارک صد سال به این سال ها هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز ... شروع سال جدید برای ما با شادی و طراوت خاصی همراه بود. ساعتی قبل از شروع سال نو راهی منزل پدری شدیم و خاله ها و دایی و برادرم با خانواده شون اومدن و در کنار هم سال رو تحویل کردیم. چند دقیقه بعد از تحویل سال هم همگی با هم دعای فرج خوندیم . برای شام هم ه...
نویسنده :
مهدیه
9:28
عکسای اسفندماه
پایان زمستون
سال 92 هم با همه ی روزهای تلخ و شیرینش داره تموم میشه! خداروشکر که تو این سال در کنار دختر گلمون ، روزهای شیرینی رو تجربه کردیم و شاهد رشدش بودیم. گرچه بیشتر از همه ی سال های زندگیم طعم تلخ مریضی رو چشیدم . اما خوشی های امسال هم قابل اغماض نیستن! سفر یهویی مون به مشهد... عروس شدن دختر خالم... تولد نی نی های عزیز ترین دوستانم... گرفتن جشن تولد و دندونی برای فاطمه سادات گلم... و آخرین و مهمترینش هم همین دیشب بود که خبر خوشی بهم رسید .( البته تا زمانیکه اطمینان کسب نکردم، خبری ازش نمی دم! ) یکی از شیرین ترین یادگاری های امسال هم آشنا شدن با دوستان جدید وبلاگی بود. و ارتباط بیشتر و نزدیک تر با دوستایی که شروع آشنایی مون ...
نویسنده :
مهدیه
13:49
خونه تکونی و سوالی که بدون جواب مونده!
امروز از صبح شروع کردیم به خونه تکونی و همه جا رو تمیز کردیم. یه خانومی اومد کمکم تا دست تنها نباشم که البته بیشتر کارها رو هم خودش انجام داد. الان همه جا برق میزنه. خدایا شکرت... خیلی خوشحالم که امسال تونستم خونه تکونی کنم. پنجره ها، پرده ها، کمد ها، دراور و عروسکا، کتابخونه، همه و همه کلی تمیز و خلوت شدن. طبق معمول یه پلاستیک بزرگ هم وسایل اضافی داشتیم که دادم رفت. یه پلاستیک بزرگ دیگه هم آشغال شد. حالا فکر کنین چقدر خونه خلوت شده. بیشتر لباسای فاطمه سادات رو هم بخشیدم. حتی خیلی از لباس های خودم رو. این جور واقعا آدم احساس سبکی میکنه! یه خانومی هم اومد کمکم که یه دو سالی هست هر وقت بهش احتیاج دارم، میاد پیشم و بقولی قلق خونه م...
نویسنده :
مهدیه
17:48




