سلام غیر حضوری!
این روزا که تقریبا به شدت! درگیر مریضی فاطمه سادات بودم و تنها علامت این دوره از مریضیش که هنوزم قطع نشده تب بوده و حسابی از دست زمین و زمان دلگیرم کرده، فقط منتظر یه تلنگر بودم که بشکنم... از هم بپاشم... حالا یه وقتی دست رحمت و نظر لطفی میاد سراغم که میشکنم... از هم می پاشم ولی سبک میشم... اونم امروز صبح. دیشب چهارمین شبی بود که فاطمه سادات تب داشت و با مصرف دو تا شربت استامینوفن و ایبوبروفن هم تبش قطع نشد. داشتم از غصه کم کم به حالت افسردگی چند هفته قبلم بر می گشتم که ... ساعت10/20 صبح پدرم تماس گرفتن و گفتن الان تو صحن گوهرشاد ایستادن و هنوزم نرفتن زیارت و خواستن پیش از ورودشون، من به آقا سلام بدم. خدا خودش می دونه که چقدر به...
نویسنده :
مهدیه
10:38
:-(
از دیشب تبش شروع شد... تا صبح سه وعده استامینوفن خورد ولی تبش پایین نیومد! صبح رفتیم دکتر... گفت تب ویروسیه و دارو داد. خدایا... فقط یک هفته از مریضیِ دخترم گذشته! بیماریِ قبلی که یک ماه و نیم طول کشید... خدا کنه این یکی زودتر تموم بشه! خدایا... قول میدم تا آخر زمستون دخترم رو تو خونه نگه دارم... تو هم قول بده زود خوبش کنی و دیگه مریض نشه! ...
نویسنده :
مهدیه
7:54
کفش تازه
چهارشنبه عصر، معصوم مامان فاطمه جان جان، خبرم کرد که یکی از کفش فروشی های خیلی خوب رشت کفشای نی نی ها رو حراج زده . دیروز با پدرشوهر و مادر شوهرم رفتیم خرید و برای دخترم یه جفت کفش صورتی گوگولی خریدیم. ممنونم معصومه جونم البته دو تا بادی و یه لباس خیلی شیک خریدم. البته لباس رو کمی بزرگتر برداشتم تا برای عید آینده اندازه اش باشه. امروز صبح هم با همسری دخترمون رو بردیم آتلیه و یکسری عکسای ناز ازش گرفتیم. البته خیلی همکاری نکرد و تو بیشتر عکسا چشماش پر اشکه. ولی امیدوارم بتونیم چند تایی عکس درست و حسابی تحویل بگیریم بالاخره طلسم این آتلیه رفتن هم شکست ...
نویسنده :
مهدیه
7:50
تولد خودم...تولد دخترم
سلام خب خداروشکر دیگه بیماری ازمون دور شده و ما هم درکمال صحت و سلامت چند روزی هست که برگشتیم خونه مون. پنج شنبه ، تولد دخترم رو برگزار کردیم و بجز زنداداشم که سرما خورده بود، باقی مهمونامون اومدن و خداروشکر شب خوبی رو با هم گذروندیم. مادرم هم در اقدامی غافلگیر کننده یه کیک خیلی بزرک به شکل کفشدوزک خرید و ما و از همه بیشتر فاطمه سادات رو خوشحال کرد. دخترم با دیدن یه کفشدوزک بزرگ تو یخچال شگفت زده شده بود و انتظار داشت در یخچال رو باز بذاریم تا باهاش بازی کنه. خلاصه اینکه به کلی ترفند و وعده و وعید چند ساعتی رو تحمل کرد تا لحظه ی تولد. اما موقع فوت کردن شمعِ روی کیک ، دستش فرو رفت داخل کفشدوزک و دخترم ترسید و فرار کرد و واسه هم...
نویسنده :
مهدیه
10:25
آخرین خبــــــــــــــــــــــــــر
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا که بر هم بزنـن جشن تولادت را!!!!!! ولی اینو هم بگم که ما همچنان پا برجا سر حرفمون ایستادیم و می خوایم تولدت رو پنج شنبه برگزار کنیم. فکر نمی کنم بیشتر از 7-8 نفر هم بیان. البته تعدادش مهم نیست. مهم خودتی که ... عزیز ترینی ...
نویسنده :
مهدیه
19:19



