مادردختری

روزنوشتی از خاطرات من در کنار دخترم

 

 

[ چهارشنبه 29 بهمن 1393 ] [ 15:43 ] [ مهدیه ] [ ]
سه سالگی

تولد سه سالگی دخترک مون رو در شرایطی پشت سر گذاشتیم که همسر جان در سفر کربلا بودن و خودمون هم تقریبا مریض بودیم.غمگین

با این حال دوستای گل مون زحمت کشیدن و عصر روز نهم آذر، روز تولد دخنری اومدن پیش مون و یه دور همی ساده و صمیمی برگزار کردیم . هم از حال و هوای نبودن همسری بیرون اومدیم و هم تولد رو دوستانه برگزار کردیم.

ان شاالله تولد اصلی رو بعد از اومدن بابای فاطمه سادات و بعد ماه صفر،خانوادگی میگیریم.

دخترک مون روز به روز بزرگتر میشه. دیگه یه دختر بچه ی کوچولو نیست که هر هفته کار جدیدی یاد بگیره. بلکه هرروز و هرلحظه ما رو با حرف ها و حرکاتش شگفت زده می کنه. 

کامپیوتر مون رو به چند دلیل جمع کردیم و هر از گاهی با موبایل وبلاگ دوستان رو چک می کنم و امکان نظردهی ندارم.

حال و احوال اکثر دوستان فضای مجازی رو از طریق شبکه های اجنماعی می پرسم. اگرچه اینجا رونق گذشته رو نداره ولی به هدفی که از اول دنبال می کردم و اون ، پیدا کردن دوستای خوب و صمیمی برای خودم و دخترکم بود، رسیدم.

از طرفی بیشتر وبلاگ نویس های هم دوره ی ما دیگه اینجا نمی نویسن و جای دیگه ای رو برای ثبت عکس و خاطره های کوچولوهاشون انتخاب کردن. 

ممنون میشم آدرس شبکه های اجنماعی دوستای وبلاگ نویسم رو داشته باشم تا روی ماه بچه هاشون رو ببینم.

امیدوارم همه در پناه خدا باشین!

[ شنبه 14 آذر 1394 ] [ 13:35 ] [ مهدیه ] [ ]
اردی بهشتِ بهشتی

از آخرین باری که مطلب گذاشتم بیشتر از یک ماه می گذره. تو این  مدت چند باری وبلاگ دوستان رو خوندم ولی زمان کافی برای گذاشتن پست جدید نداشتم!

اردی بهشت مون حسابی بهاری و لذت بخش بود.

چند باری با دوستامون به گردش رفتیم و به دل طبیعت زدیم و از روزهای خوش بهاری وهوای روح بخش اردیبهشتی لذت بردیم!

تعطیلات اوایل اردی بهشت، به مناسبت روز پدر با جمعی از دوستامون رفتیم رامسر. جمعه شب از رشت حرکت کردیم و نماز رو در امام زاده سید محمد کیاکلایه خوندیم. کنار پارک لنگرود با دوستای خوب مون یه شام دور همی خوردیم. برای شام کوکوسبزی وکیک گوشت درست کرده بودم و دوست هامون هم سالاد ماکارونی و الویه و کلی میوه آورده بودن تا شب خوبی رو کنار هم داشته باشیم. شب چابکسر موندیم و صبح بعد از صبحانه رفتیم رامسر. فاطمه سادات برای اولین بار تو زندگیش سوار قایق شد و حسااااابی خوشگذروند. 

بعد از قایق سواری ، کمی تو شهر رامسر گشت زدیم و رفتیم تله کابین. شاید بشه گفت تله کابین رامسر بدون اغراق زیبا ترین و مهیج ترین تله کابین کشوره! حرکت کابین بین درخت ها و بالا رفتنش روی شیب تند کوه و رد شدن از روی جاده ، حس ترس وهیجان رو به آدم القا می کنه!

روی کوه هم نیم ساعتی دور زدیم و عکس گرفتیم و برگشتیم پایین.

بعد از نهار رفتیم چابکسر ویلای دوستمون . از اونجایی که ویلا نیمه ساز بود کنار ساحلش نشستیم و  دخترم حساااابی شن بازی کرد. ولی از اونجایی که خوابش کم شده بود، کمی بد قلقی و لج بازی کرد و آوردمش تو ماشین و یکی دو ساعتی خوابید.

نزدیک غروب با چند تا از دوستامون که صبح یکشنبه، دختر شون باید میرفت مدرسه خداحافظی کردیم. اونها برگشتن رشت. از طرفی پدر و مادر و خواهرم هم همون روز رفته بودن رامسر و برگشتنی باهاشون قرار گذاشتیم و همراه شون رفتیم چمخاله.

اونجا هم پارک قشنگ و خلوتی بود که همه مون با وسایل بازیش مشغول شدیم وعصرونه خوردیم و باز هم فاطمه سادات چند دقیقه ای رفت کنار دریا و بعد نماز برگشتیم رشت.

 

------------

 

تعطیلات عید مبعث  هم با همسری و فاطمه سادات رفتیم تهران منزل یکی از دوستان. 

پنج شنبه صبح رفتیم نمایشگاه کتاب. نمایشگاه رفتن تو هوای گرم با دوتا بچه کوچیک کار بسیاااار سختی بود. با این حال فقط راهروهای ناشران کودک و نوجوان رو دیدیم و از نمایشگاه اسباب بازی و وسایل کمک آموزشی کنار مصلی دیدن کردیم و نهار خوردیم وبرگشتیم خونه.

جمعه صبح هم تو هوای خنک و بهاری تهران با دوستامون رفتیم بهشت زهرا و حرم شاه عبدالعظیم شهر ری.

بعد از صبحانه هم رفتیم باغ پرندگان .دیدن پرنده ها و مجسمه های شنی برای فاطمه سادات خیلی جالب بود. تا مدتها از باغ پرندگان برامون تعریف می کرد. معلوم بود حسابی بهش خوش گذشته!

شب هم به قصد پارک آب و آتش از خونه بیرون زدیم و متاسفانه تو ترافیک موندیم  و بجاش رفتیم بوستان اندیشه و شام خوردیم وکمی قدم زدیم.

بچه ها هم تاب و سرسره بازی کردن و شب خوبی براشون رقم خورد!

 

------------------

 

دیروزهم رفتیم لنگرود . هوا حسابی خنک بود .

با همسرم ، عموم و پدرم رفتیم باغ و باقالی و نخود فرنگی و آلوچه چیدیم. چای بهاره خریدیم. فاطمه سادات تخم مرغ ها رو از تو لونه ی مرغ ها جمع کرد. تو حیاط خونه ی عموم دنبال مرغ و جوجه ها کرد.و یه خواب حسااااابی کرد و شب برگشتیم رشت.

 

------------------

 

یه روز بردمش جشن تکلیف بچه های کلاس سوم مدرسه ی مادرم. براش جالب بود!

یه روز هم رفتیم جشنواره ی غذای بچه های مدرسه. کللللی غذای مختلف روی میزها می دید و براش جای تعجب داشت که چرا بچه ها غذاها رو آورده بودن مدرسه! که خواهرم براش توضیح می داد.

از طرفی عضو افتخاری کتابخونه ی مدرسه شده و هرهفته چند جلد کتاب امانت می گیره. کماکان به کتاب خوندن و قصه شنیدن علاقه ی شدیدی داره و می شه گفت هیچ وقت از شنیدن داستان خسته نمیشه!

 

------------------

 

اما از خودم هم بگم که این مدت سعی کردم کلی غذای جدید یاد بگیرم و درست شون کنم. بیشتر غذاها و طرز تهیه شون رو از نت برمی داشتم و سر فرصت درست شون می کردم.

از طرفی هم پیش یکی از دوستای گل وبلاگیم کلاس آموزش ژله ی تزریقی میرم و از چند تا از دوستای دیگه هم طرز تهیه ی رشته خشکار رو بطور عملی یاد گرفتم.

 

------------------

 

خودم رو آماده می کنم برای جشن میلاد امام زمان و بعد از اون هم استقبال از ماه مبارک.

کمی خونه تکونی و گردگیری و نظافت و مقداری هم تلاوت قرآن. امیدوارم خدا توفیق استفاده از روزها و شب های پربرکت ماه مبارک رمضان رو به همه بده!

"و در کنارش امیدوارم با آگاهی و عملکرد درست و به جاو به موقع مسیولان نظام اسلامی، تا قبل از شروع ماه خدا، اوضاع اقتصادی کشور سامون بگیره و قبل از اینکه از عمل انجام شده پشیمون بشن، راهکار درست رو پیش بگیرن و معیشت مردم رو هدف اصلی برنامه هاشون قرار بدن!"

 

--------------------

 

این روزها و در آستانه ی تولد امام عصر(ع)، قراره یه وروجک به جمع بزرگ خونواده مون اضافه بشه! اگر خدا بخواد هفته ی آینده جاری جان زایمان می کنن و پسر گلش امیرعباس پا به دنیای قشنگ مون می ذاره!

[ شنبه 9 خرداد 1394 ] [ 16:33 ] [ مهدیه ] [ ]
اندر احوالات وروجک سادات!

ماجراهایی داریم با این دخترک!

صبح جمعه از خواب بیدار شد و آقای مجری رو صدا رد....اولش فکر کردیم دلش واسه کلاه قرمزی تنگ شده بوده. ولی بعدش کاشف به عمل اومد خانوم خانوما شب قبل، خواب دیده بوده آقای مجری اومده خونه مون و براش قصه ی شنگول و منگول تعریف کرده. اولش باورم نمی شد. فکر کردم تصور درستی از خواب دیدن نداره و فقط یه حرفی رو تکرار می کنه. اما با گفتن کلمه ی شنگول و منگول دیگه مطمین شدم خواب دیده و درست میگه! از اون روز به مدت یک هفته هرکسی رو می دید براش تعریف می کرد خواب آقای مجری رو دیده. همون شب هم جزییات خوابش رو برامون گفت! اینکه کجا ایستاده بودن، بهش چی گفتن و چیزای دیگه... و آخرش هم وقتی ازش پرسیدم آقای مجری با کی اومده بود در جوابم گفت :"به تنهایی اومده بود!!"بغل

اما بعد از تموم شدن کلاه قرمزی، شخصیت مورد علاقه ی این روزهاش " زی زی گولویه!!

از دلسوزی و محبتش همین بس که مامان خوبیه برای نی نی هاش. از غذا دادن بهشون غافل نمیشه و حتی نیمه شب هم گاهی از خواب بیدار میشه و میاد پیشم، می بینم یه نی نی زیر بغلش داره!!

حرف های جالبش هم تمومی نداره.

چند روز پیش ازم پرسید نی نیه زن عمو جون چطوری به دنیا میاد؟ بهش گفتم شکم زن عمو رو پاره می کنن و نی نی به دنیا میاد. بعد با تعجب ازم پرسید"بعد دوباره شکمش رو خیاطی می کنن؟"قه قهه

از لای مداد رنگی هاش خودکار ها رو جدا کردم و خواستم بذارمشون توی کتابخونه که دیدم یهو صداش لرزید و گفت" ینی من خوکّار داشته نباشم؟"سوال

به مامان بازی، توپ بازی، پزشکی، و آمپول زدن خیلی علاقه مند شده. اکثر بازی هایی که با عروسک هاش می کنه هم حول همین بازی هاست! همش میگه " باید به نی نیم شیر بدم - ببرمش بیمارستان"

امروز دوتا عروسکاشو آورده و میگه اینا بچه های من هستن . اسم شونم سون soon و بغون baghoon هست!سوال   (فقط خدا نکنه در آینده اسمای عجیب غریب روی بچه هاش بذاره!!)

اگر صدام کنه و موبایل دستم باشه، زودی ناراحت میشه و می گه " گفتم اون موبایلتو بذار کنار!"خندونک

به جفت هر چیزی میگه داداش! حالا فرقی براش نمی کنه جاندار باشن یا بی جان، مذکر باشن یا مونث!

اومده پیشم و میگه " مامااااان، یه سُهالی دارم!!" محبت

بعد از اینکه موهامو رنگ کردم، داشتم موهامو شونه می کردم که اومد کنارم ایستاد و با مهربونی گفت "چیکار میکنی خانوم خانوما؟!!بغلبعد از رنگ کردم موهام حسابی روحیه اش عوض شده بود و همش قربون صدقه ام میرفت و می پرسید می تونم برای عروسیم موهامو رنگ کنم؟متنظر

قبل از شروع سال نو حسابی به ماهی علاقه پیدا کرده بود و چند وعده مادرشوهرم و یکبارم داداشم براش ماهی خریدن. دیدم خیلی ماهی دوست داره یه جورایی حس کنجکاویم گل کرد و ازش پرسیدم " مامان منو بیشتر دوست داری یا ماهی رو؟" فاطمه ساداتم جواب قانع کننده ای داد و گفت" مامان تو رو عالمه تا دوست دارم"آرام

یه روز صبح که از خواب بیدار شدیم، دیدم نون نداریم برای صبحانه. همسری هم رفته بود سر کار و تصمیم گرفتم چای کلوچه بخویم. آوردمش سر سفره و گفتم بیا صبحانه بخور. چند بار گفت این صبحانه نیست. صبحانه کو؟ بهش گفتم امروز نون نداریم. بجاش اینو می خوریم. اینم صبحانه است دیگه! با یه لحن قاطع و دندان شکنی گفت" این صبونه نیست...تلوچه هست!"خطا

و آخریش هم اینکه مادرشوهرم بهش قول داده بود بعد از اینکه دیگه بطور کامل پوشک رو کنار گذاشت، براش سه چرخه بخره! فاطمه ساداتم هرکی رو میبینه بهش میگه مادرجونم قراره برام سه چرخه بگیره! خلاصه اینکه حواسش حسابی سرجاشه وباید رو قول دادن هامون بهش، بیشتر دقت کنیم!!

[ چهارشنبه 2 ارديبهشت 1394 ] [ 19:09 ] [ مهدیه ] [ ]
اسفند و فروردین 2

سلام

دیگه اگر این پست رو هم نمی ذاشتم، کم کم باید در این وبلاگ رو می بستم و می رفتم پی کارم!!خندونک

خداییش دو ماهه فقط از طریق گوشیم وبلاگ رو چک میکنم و به خونه ی مجازیه دوستای وبلاگی سرک می کشم و گاهی اصلا وقت نمی کنم براشون پیام بذارمغمگین

حسابی از دست خودم ناراحتم!!غمگین

با اینکه بیشتر شبکه های مجازی موبایلم رو پاک کردم و تمام وقت دارم به فاطمه سادت و زندگیم رسیدگی میکنم، بازم وقت کم میارم و همش در حال جبران کارهای عقب افتاده هستم!

امیدوارم این دوندگی ها هرچه زودتر تموم بشه و بتونم به روزهای قبل که هر صبح قبل از بیدار شدن دخملی ، وبلاگم رو آپ می کردم و از احوال دوستای مجازیم خبر دار می شدم برگردم!آرام

اسفند و فروردین مون پر بود از روزهای تلخ و شیرین...

از اواخر بهمن ماه با یکسری از دوستای نی نی وبلاگی ، رژیم گروهی گرفتیم و تونستم با همت تمام! فقط چهار هفته دووم بیارم.ثمره ی یک ماه گرسنگی کشیدنم، سه کیلو و نیم کاهش وزن بود که تا حالا با این همه پر خوری، تونستم حفظش کنم!راضی

بعد از هفته ی چهارم مریض شدم. مریضیم با تب ولرز و بدن درد شروع شد و این قدر تو اون چهار هفته بدنم با کمبود مواجه شده بود که با یه مریضیه ساده، از پا افتادم و یک هفته ی کامل درگیر تب و لرز و بدن درد بودم. ویروس سرماخوردگیه من، به فاطمه سادات و همسر جان هم سرایت کرد و عملا تا روزهای قبل از تحویل سال همگی درگیر مریضی بودیم!خسته

دو سه روزی رو هم به خونه تکونی و خرید عید گذروندیم و آماده ی ورود به سال جدید شدیم!

تحویل سال ساعت دو نیمه شب بود و نمی تونستم تا اون ساعت از شب فاطمه سادات رو بیدار نگه دارم. دختر گلم لحظه ی تحویل سال نو در خواب ناز بود  خواب و من و همسری در کنار هم دعای  تحویل سال خوندیم و به استقبال بهار 94 رفتیم.محبت

تا روز چهارم فروردین عید دیدنی ها مون رو انجام دادیم و صبح روز پنجم به همراه خانواده ی همسری، عازم قم شدیم!عینک و روز هشتم هم برگشتیم رشت!

سفر کوتاه اما پرباری بود.حرم، جمکران، دیدار اقوام، گرفتن کلی عیدی و سوغاتی...

باقی روزهای عید رو هم خونه بودیم و از روز دهم فروردین پروژه ی بای بای پوشک رو شروع کردیم.

هفته ی اول کمی سخت بود..

هفته ی دوم هم یکی دوبار غافلگیر شدیم، ولی خداروشکر الان حسابی دختر مون عاقل شده و خودش خبردارمون می کنه!

به پاس زحمت های مادرشوهرم برای از پوشک گرفتن دخترک، براشون یه هدیه ی ناقابل گرفتیم وروز مادر تقدیم شون کردیم.فرشته

هفته ی گذشته با چند تا از دوستامون رفتیم سینما فیلم کمدی  "ایران برگر" رو دیدیم . خیلی جذاب و دیدنی بود.قه قهه

دیروز هم دوباره رفتیم سینما و این بار فیلم "رخ دیوانه" رو تماشا کردیم که بازم جالب بود!زیبا

چند باری هم مهمونی و عروسی دعوت بودیم که خداروشکر تو همه ی موارد فاطمه سادات حسابی باهامون همکاری کرد و راضی نگه مون داشت!

ببخشید که خیلی خلاصه و تند تند نوشتم. بیشتر برام حالت وقایع نگاری داشت برای ثبت در وبلاگ خاطره های دختری!

اگرخدا بخواد پست بعدی رو اختصاص میدم به پیشرفت های فاطمه خانوم!

[ شنبه 29 فروردين 1394 ] [ 1:15 ] [ مهدیه ] [ ]
اسفند و فروردین


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

پست عکس دار رمز همیشگی


[ يکشنبه 23 فروردين 1394 ] [ 12:37 ] [ مهدیه ] [ ]
پروژه ی پوشک گیری 5
[ پنجشنبه 20 فروردين 1394 ] [ 0:31 ] [ مهدیه ] [ ]
پروژه ی پوشک گیری 4
[ يکشنبه 16 فروردين 1394 ] [ 0:03 ] [ مهدیه ] [ ]
پروژه ی پوشک گیری 3
[ جمعه 14 فروردين 1394 ] [ 0:43 ] [ مهدیه ] [ ]
پروژه ی پوشک گیری 2
[ چهارشنبه 12 فروردين 1394 ] [ 1:16 ] [ مهدیه ] [ ]
پروژه ی پوشک.گیری 1
[ سه شنبه 11 فروردين 1394 ] [ 6:12 ] [ مهدیه ] [ ]
منیّات - دختریّات

بعد از یه تعلیق! حدودا دو هفته ای اومدم پای سیستم تا از روزمرگی هامون بنویسم!

طبق معمول ، در ادامه ی روند ماشینی شدن بشر و جاگیر شدن شبکه های اجتماعی موبایل، مثل بیشتر رفقای وبلاگ نویس هم دوره ایم، کمتر وبلاگ رو به روز می کنم و بیشتر مثل یه دختر خوب، سرم به بچه داری، کارای خونه و گه گاهی موبایل گرمه!

وایبر رو یک ماه بیش در یک اقدام غالفگیرانه و بعد از تحقیقاتی مبنی بر شرعی بودن یا نبودنش، و رایرزنی های مکرر مسدود کردم و دارم سعی میکنم بیشتر از گذشته به زندگیم برسم.

ممنونم از الناز نازنین که یهو با یه تلنگر ، یادم آورد مادربودن رو و فرصت ناب و کوتاه مدتی که لحظه به لحظه داره از دستم میره. بنابراین زمانم رو تقسیم بندی کردم و دارم به نتایج مثبت می رسم.

از طرفی با جمعی از دوستای وبلاگی و دوستان شون! تصمیم گرفتیم گروهی تشکیل بدیم برای رژیم تا قبل از عید یه سروسامونی به ظاهرمون داده باشیم!!! خداروشکر چند نفری از بچه ها همراهی کردن و به لطف خدا تا اینجاش که خوب بیش رفتیم!

از طرف دیگه این زمان آزاد، فرصتی مناسب رو در اختیارم قرار داده تابتونم به علاقه ی همیشگیم ، یعنی کتاب خوندن برسم... و کتابی که از دیروز دستم گرفتم « پنجره های تشنه » نام داره و روزنوشتیه از همراهی با کاروان انتقال ضریح جدید امام حسین(ع) به کربلا.

اگرچه کتاب نثر ساده ای داره و روال بیان خاطرات از سبک خاصی پیروی نمی کنه، با این حال ، حال و هوای مردم از بدرقه ی ضریحی که قراره قبر حضرت ارباب رو در آغوش بگیره خوندنیه.

همون شب اول و با خوندن چند بخش از کتاب، پنجره هایی از حقیقت به روم باز شد و یه تکانی به تصوراتم از رابطه ی عاشق و معشوقی با سرور شهیدان داده شد. نظم و نظامی رو برای  دستگاه امام حسین(ع) در ذهم تصور کردم و امیدوارانه تر از قبل به گذشته ام نگاه می کنم!!

(اگر این بند بالایی رو نشنیده بگیرید بهتره!!)

با همه ی اینها از حق نگذریم که ظاهر کتاب، اگرچه جلد منحصر به فرد و شاخصی داره، با این حال به دست گرفتش رو برای طولانی مدت مشکل کرده و سنگینیه جلد و ملحقات تصویریه انتهای کتاب ، توان بدنه ی اصلیه کتاب رو کم کرده و علاوه بر همه ی اینها ،به قیمت کتاب چنان اضافه کرده که خودم به شخصه بعد از یکی دوماه انتظار ، تونستم کتاب رو تهیه کنم!!

از منیّات که بگذریم!! میرسیم به دختریّات!!!!

خودخواهانه بود که قبل از نوشتن از دخترم، به خودنویسی ! مشغول شدم. شرمنده...

ولی از اونجایی که هرآن احتمال بیدار شدن دخترک میره ، ترجیح میدم به کارم ادامه بدم!!

 

دخترک مون حسابی بزرگ شده و روز به روز از کارای جدیدش رونمایی می کنه!

شاید دیگه نشه هنرهای کلامیش رو موردی ثبت کرد! هرلحظه با کار جدیدی ازش، بهت زده میشیم.

امروز حواسم نبود و گوشه ی انگشتم رفت تو دهنم. اومد جلوم ایستاد و با آرامش گفت " مامان جونم کار خوبی نیست انگششت بره تو دهنت"!!

یا اینکه بواسطه ی اینکه قراره یه نی نیه جدید به خانواده ی برادرشوهرم اضافه بشه ، هرجا که میریم، حرف از امیرعباس، نی نیه زنعمو میزنه و با زهراسادات برای بزرگ کردنش و نگهداری از نی نیه هنوز نیومده، خط و نشون می کشن!

تو هفته ی گذشته، یکبار دیگه دخترم مریض شد و ویروس بی پدر مدتی خونه نشین مون کرد و خداروشکر با تجویز به موقع دارو توسط جاری جون از خطر دور شدیم.

دیگه برای دکتر رفتن و دارو خوردن استرس و اضطراب نداره و تا مشکلی براش پیش میاد، زودی میره پیش زن عموش و با زبان بچگانه مشکل رو شرح میده! حتی یه روز نوک انگشتش کمی درد گرفته بود و مدام سراغ زن عمو رو می گرفت!

خوشبختانه رنگ ها رو یاد گرفته و از اشکال هندسی هم چهارتاشون رو بلده. شعرها رو میتونه به تنهایی بخونه. حتی شعرهای بلند رو . و سوره ی توحید و دعای فرج رو هم به تنهایی می خونه!

برای خوردن غذا بسم الله میگه "بسمال رحمان رحین"!!!!

مثل هر دختر دیگه ای به اینکه چه لباسی بپوشه حساسه. حتی این حساسیتش رو برای من و باباش هم تا اندازه ای قایله!

دیگه

دیگه

دیگه

یادم نمیاد

فعلا خداحافظ!

 

[ چهارشنبه 29 بهمن 1393 ] [ 15:39 ] [ مهدیه ] [ ]
مکالمه ی مادر دختری

فاطمه سادات: مامان جون شعر میخونی؟

من: نه عزیزم... حوصله ندارم

فاطمه سادات: پس چی داری؟

من: شما رو دارم عزییییزم

فاطمه سادات: تو هم خوبی مامانبغل

[ جمعه 17 بهمن 1393 ] [ 10:31 ] [ مهدیه ] [ ]
نام کوچکش "جهاد"
[ سه شنبه 30 دی 1393 ] [ 11:02 ] [ مهدیه ] [ ]
کارای جدید...حرفای جدید


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 27 دی 1393 ] [ 11:37 ] [ مهدیه ] [ ]
27 دی

وقتی 27 دی ماه میاد، بخوام یا نخوام، خوشحال و سرحالم. حتی اگر به این فکر کنم که این تولد ها داره کم کم من رو پیر می کنه و دستم از خوشی های زندگی کوتاه میشه، بازم یه حس زیبایی تو وجودم هست که نسبت به روز تولدم، یه احساس زیبا و دوست داشتنی رو درونم زنده می کنه و بهم انرژی و امید می ده!

دیروز خواهرم پرسید چه حسی داری که فردا تولدته؟ گفتم ناراحتم که 27 سالگیم داره تموم میشه!!!

اما امروز صبح ، سرحالم و امیدوارم یه سال پر از نشاط رو شروع کنم!

سال اخیر حقیقتا سال خوبی بود. دیشب وقتی سری به شبکه ی وایبری موبایلم زد، دیدم خیلی از دوستای گلم، تولدم رو تبریک گفتن! احساس خیلی شیرینی بود! پر از انگیزه و انرژی مثبت!

گرچه خیلی وقته اینجا کمتر می نویسم و متاسفانه حتی زمانی برای تایید کردن کامنت های دوستای گلم ندارم، اما خبر خییییییلی هاشون (تقریبا بیشتر دوستای وبلاگی) رو از طریق پیامک و شبکه های اجتماعی می گیرم! شاید همون ارتباط باعث شده تا تنبلی کنم و کمتر به وبلاگم رسدگی کنم.

همین امروز وقتی بعد از یک هفته اومدم اینجا، دیدم نی نی وبلاگ تو هفته ای که گذشت ، یه بازدید 650 تایی رو برام ثبت کرده بود!! خیلی برام جالب بود! گرچه فکر می کردم دوستای قدیمیم کمتر بهم سر میزنن، ولی با دیدن این رقم دوباره امیدوار شدم دوستای گلم من و دخترم رو از یاد نبردن و گه گاهی بهمون سر می زنن!

دیروز دخترم رو بردیم آتلیه تا عکسای دوسالگیش رو با یک ماه و نیم تاخیر بگیره! گرچه اصصصلا همکاری نکرد و حتی یه خنده ی کوچولو هم تحویل مون نداد و تنها همکاریش در زمینه ی تعویض لباسش بود، ولی به هنرمندیه عکاسش اعتماد دارم و می دونم عکسای خوبی بعنوان یادگاری از دخترمون ثبت کرده!

پست بعدی چند تایی از عکس های دخترم و کارهای جدیدش رو می ذارم

 

[ شنبه 27 دی 1393 ] [ 10:53 ] [ مهدیه ] [ ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه