فاطمه ساداتفاطمه سادات، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

مادردختری

آخرین خبــــــــــــــــــــــــــر

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا که بر هم بزنـن جشن تولادت را!!!!!!          ولی اینو هم بگم که ما همچنان پا برجا سر حرفمون ایستادیم و می خوایم تولدت رو پنج شنبه برگزار کنیم. فکر نمی کنم بیشتر از 7-8 نفر هم بیان. البته تعدادش مهم نیست.  مهم خودتی که  ...  عزیز ترینی ...
25 دی 1392

شرمنده

میدونم همه تون الان منتظر یه پست عکس دار از دخترم هستین و هربار ناامیدتون میکنم! از شنبه دوباره دخملی مریض شد و باز عطسه و سرفه و آبریزش. اما این بار متاسفانه آلودگی چشم هم بهش اضافه شد. این بار به دلایلی نشد دخترم رو ببرم دکتر و با معاینات و مداوای دکتر جاری! الان دخملی نسبتا حال مساعدی داره. یکشنبه شب که اصلا نخوابید و تا 4/30 صبح گریه کرد. جاری جون زنگ زد و تجویز دیفن هیدرامین کرد و خداروشکر فاطمه سادات تا 9 صبح خوابید. ولی بعد از بیدار شدنش به شدت مریض و کلافه بود. از ظهر همون روز احساس کردم چشماش آلوده شده. از دکترش نوبت گرفتم ولی گفت باید بیاید و بشینید تا نوبتتون بشه. اولش خواستم برم ولی همسری گفت مطب دکتر آلودست و چند ساعت ن...
18 دی 1392

هفته ای که گذشت

سلام ایام عزاداری رو بهتون تسلیت می گم و حلول ماه ربیع رو هم تبریک! روزهای خوبی در انتظارمونه! مهمترین اتفاق پیش رو، تولد فاطمه ساداته که تصمیم دارم 26 دی ماه، شب تولد خودم براش جشن بگیرم. البته تا اینجاش که از سد های بزرگی برای تعیین و تثبیت تاریخ تولد یک سالگیش رد شدم و هنوز هم بعضی ها ناخواسته دارن جشنم رو بهم می زنن ولی به امیدخدا اگه نشد یه جشن بزرگ بگیرم ، می شه همون روز یه جشن کوچولوی خانوادگی بگیرم! حالا ببینیم چی میشه؟ توکل به خدا! اتفاق مهم بعدی هم عقد دخترخاله جان هست که فردای روز تولد دخملی برگذار میشه. البته قرار نیست جشن مفصلی داشته باشن ولی همین عقد خصوصی هم کفایت می کنه برای اینکه بریزیم خونه ی خالم و جشن بگیریم ...
13 دی 1392

مسافر کربلا

سلام بالاخره بعد از 11 روز ، همسرم از سفر برگشت. فاطمه سادات از دیدن باباش اینقدر خوشحال بود که تا چند دقیقه از تو بغل باباش بیرون نمی اومد! بعدش هم تا چند ساعت خودش رو برای باباش لوس میکرد. تو بغل باباش قل میخورد و می خندید. همسری هم از دیدن راه رفتن دخترش چنان ذوقی می کرد که نگو!!!! خلاصه اینکه حسابی از دیدن هم خوشحال و راضی هستن! الهی شکر! ظاهرا این سفر با سرمای شدید هوا، تریلی سوار شدن ها و تو چادر خوابیدن ها، شلوغی حرم و همه ی سختی های دیگه اش، برای همسر من و همراهانش حسابی ارزشمند بوده . با چنان ذوقی میگه 6 روز کربلا بودیم!!!! که دل آدم آب میشه! آخه تو همه ی سفر های قبلی فقط دو روز کربلا می موندن. از ضریح جدید آقا اُبهت و ...
8 دی 1392

دخمل من راه افتاد

سلام ممنون از احوال پرسی هاتون و ممنون از اینکه برای حل شدن مشکلم راهنماییم می کردین. خداروشکر حال عمومیم بهتره و با تحقیقاتی که کردم برای قطع سرفه ها باید نسبت بهشون بی تفاوت باشم تا دوره شون طی بشه. اصلا کی گفته من سرفه میکنم؟؟؟ این مدت خونه نشینی یه عالمه خیرات برای من و دخترم به همراه داشته. مهمترینش این بود که بالاخره دختر گلم راه افتاد هوووووووووووووررررررررررررراااااااااااا بزنین دست قشنگه رو!!!!!!!!!!! البته اولین باری که راه رفت سه شنبه، یک روز قبل از رفتن همسری بود ولی خیلی کوتاه و مختصر. و دراین مدت غیبت همسری راه رفتنش تکمیل شده و مثل آهو کوچولوهایی که تازه پاهاشون رو کشف کرده باشن، با...
3 دی 1392

هفته ی سوم بیماری

سلام  دوستای خوبم شرمنده که حال خوشی ندارم تا بیام به خونه های مجازی تون و براتون پیام بذارم. و ممنون از اینکه شما دوستی و مهربونی رو در حقم تموم کردین و هرروز که میام اینجا، میبینم برام پیام های زیبا می ذارین و این شده تنها دل خوشیم تو این ایام بیماری! خواهشا برام و برای دخترم دعا کنین تا از بند مریضی بیرون بیایم. سرفه ها امونم رو بریدن. دیروز داشتم از شدت سرفه ها خفه می شدم. دارو های مختلف رو هم استفاده کردم.از آمپول و سرم و قرص و شربت های تجویزی گرفته تا اسپری های این دکتر آخری ، هیچ کدومشون درمان مناسبی نبودن. علاوه بر همه ی اینا ، مادر و مادرشوهرم ، این روزا من رو بستن به رژیم کدو و جوشونده و بخور و ... که تابحال تاثی...
29 آذر 1392

برو هستیِ من سفر به سلامت...

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایتکم  صبح امروز همسری ما راهی عراق شدن تا به امیدخدا مسیر نجف تا کربلای امام حسین (ع) رو با پای پیاده همراه 25 میلیون عاشق اباعبدالله طی کنن. و ما با دیدن تصاو.یر شبکه ی سوم سیما هرلحظه دلتنگتر میشیم. خدا می دونه ابدا برای رفتنش غصه دار نیستم. از بی لیاقتی ِ خودم شاکیم! و یقینا جسمم اینجاست و دلم رو با همسرم راهی کردم! دعا کنید... برای همه ی زوار آقا توی این ایام...   ...
27 آذر 1392

مریضی و هزار دردسر

سلام این روزا اینقدر درگیر بیماری خودم و فاطمه سادات بودم که نشد بیام و پست جدید بذارم. حرفی هم برای گفتن نبود. همش مریضی بود و مریضی! سرماخوردگی من از یک شنبه ی هفته ی پیش شروع شده وتا حالا ادامه داره! سه شنبه ی هفته ی گذشته با مادر شوهرم دختر عموها رو بردیم پارک بادی.. بهشون خوش گذشت. اولین تجربه ی پارک بادی برای دخترم بود. اولش به بغلم چسبیده بود و فقط حاضر میشد سوار تابِ ماهی زرد رنگ بشه که مثل همون رو تو خونه داره. فکر می کرد مال خودشه و بقیه مال بچه های دیگست! کم کم حاضر به استفاده از بقیه ی اسباب بازی ها هم شد. تمام چهارشنبه رو مریض بودم و ناله زدم. معده درد و گلاب به رو تون اس هال داشتم. پنج شنبه صبح پدرشوهرم از ...
24 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مادردختری می باشد